اتفاقات در نهمین ماه زندگیت
از مطب دکتر بیرون اومدیم، خوشحال بودم و خدا رو شکر میکردم که دیسک کمر ندارم! آخه دردهام شبیه دردهای اونهایی بود که داشتند. دکتر فیزوتراپی و چن تا دارو شل کننده و کلسیم داده بود.
بله عزیز مامان؛ دلیلشم این بود که کوچولوی ناناسمون حالا سنگین شده و نزدیک 10 کیلو وزن گرفته(ماشاءالله) و طبق فرمایش دکتر کار سنگین و حمل جسم سنگین ممنوع بود!
از اون روز بابایی زحمت میکشن و گاهی نوبتی شما رو در دستشویی میشویند.
حالا 9 ماهه شدی، مصادف با ولادت سرورمون و آقامون، امام مهدی عزیز(ع). دیروز با کالسکه ت رفتیم درمانگاه کنترل، کمی لاغر شده بودی چون دوسه روز بود خوب غذا نمیخوردی. وزنت 9/800 و قدت 71 سانتی متر.
برگشتنی هم رفتیم پارک تاب بازی که تازه فهمیدم چقد دوست داری! بله سه شنبه 4 روز پیش با عمه ها و بچه هاشون رفتیم پارک بانوان. اونجا سوار تابت کردم، کلی کیف کردی و البته حفاظ جلوی تاب رو میخودی!
بعد دیدم اصلا با بچه ها عکس نداری! گفتم بچه ها جمع شن برای وبلاگت عکسشون رو بذارم و همه اومدن و فاطمه جون(دختر عمه عذرا) با تبلتش که جایزه ی کارنامه ی پنجمشه ازتوت عکس گرفت:

بعدش ... چشمتون روز بد نبینه خوانندگان عزیز!
کاش به آن پارک بانوان نرفته بودیم ...... خوانندگان عزیز!
کورش عمه زهرا رفت سمت تاب بقلی و ... تاب با سرعت به سمتش! منم اصلا فرصت عکس العمل پیدا نکردم و ...
خلاصه جیگرمون کباب و تفریحمون کوفتمان شد! بدتر از همه اینکه خاله زهرا نبود و کورش شیطون بلا و کیارش بلاچه رو گذاشته بود پیش ما تا بره دنبال کاری و برگرده.
عمه عذرا سریع یخ آورد گذاشت روی بادکنک کله ی طفلکی و بادش خوابید و خداروشکر اتفاقی براش نیفتاد جز یه قلمبه و البته دردی فراوان.
راستی فاطمه جون چون به سن تکلیف رسیده نتونستیم عکسشو بذاریم! بعدا ایشالا با روسری میذاریمشون.
بگذریم...
شیطون تر و بلاتر و قوی تر از قبل شدی و طاقتم رو تنگ می کنی. مخصوصا وقتی بخوام با لبتاب کارکنم یا مطلب بذارم برات.
- درو دیوار و دست و پامون و میزها رو میگیری و راه میری.
- برای چند ثانیه که دستهاتو ازدست من یا هر تکیه گاه دیگه ای ول میکنی، می تونی بایستی و بعد به آهستگی و با حفظ تعادل، می شینی.
- یک جا بند نمیشی، حتی تو صندلی پشت میزت! و گاهی حسرت آسوده خوردن غذارو به دلم میذاری.
- لباسشویی که روشن باشه میای و سرت رو میکنی تو شیشه ی درش تا احتمالا لباسهای در حال گردش رو بخوری! و بعد گردونه شو میچرخونی تا صدا کنه.(و برای اینکار روی پنجه هات بلند میشی.)
- برا اینکه قدت برسه که بتونی رو مکانهای بلند براحتی به فضولی بپردازی، با تلاش روی پنجه های کوچولوت می ایستی و ای ه می کنی از بس خسته می شی خوب!)
- جاروبرقی ساعتها شمارو بخودش مشغول می کنه مخصوصا چرخ کوچولوی 360 درجه ش که مثل فرفره می چرخونیش بعد میخوریش و ... اینکار رو اونقدر ادامه میدی که با جاروبرقی دوتایی میفتین زمین و میزنی زیر گریه.
- رومیزی ها رو میگیری و سریعا میکشی پایین . کلا دوست نداری روی چیزی رو بکشیم انگار!
- میز ال سی دی هم که شده محل هندسه ی نقوش انگشتان مبارک.
- ظرف دستمال کاغذی رو میندازی رو زمین / بعد میشینی جلوش دونه دونه آروم می کشی بیرون میذاری سمت راستت پشت! و اگر ازت نگیرم احتمالا تا آخرش ادامه میدی!
- پروسه ی خوابوندنت هم برام شده شقّ القمری واسه خودش!چون پستونک هم دیگه نمیخوری باید بشینم پات تا دست از سرم برداری و خوابت ببره.(مثل الان که هی میذارمت زمین هی بیدار میشی شیرمیخوری میخوابی و میذارم زمین باز گریه میکنی ...)
- غذا هم هرچی بدم میخوری اما فرنی انگار باز دوس نداری نمیدونم شاید باز داری دندون درمیاری و بد قلقی میکنی تو خوردن! گرچه بقیه چیزا رو خوب می خوری و اگر زود لقمه ی بعدی ندم داد می زنی و میای جلو که خودت رو برسونی به غذا.( غذاهای تریت کردنی رو خیلی خوب می خوری بویژه آبگوشت و کله جوش)
- گاهی وسط بازیت یا حرف زدن با ما که داریم نگات میکنیم دستات رو مشت کرده و خودت رو سفت میکنی و با یه اخم جانانه یه باره یه غرش می نمایی! مثلا یه دَ یا بَ یا اَ ی بلند و با شدت! و ما هم همگی می خندیم.
- بعضی شبها که در مقابل زیاد شیر خوردنت مقاومت می کنم تا خودت بخواب بری، با چشمای بسته گریه می کنی و می شینی بعد یهو تالاپّی میفتی زمین و خرو پفت بلند میشه.
- میای پشت دستشویی و می زنی به در و صدا می کنی. در رو که آروم باز میکنم نگام میکنی در حالی که یه خنده ی فجیع گنده روی لبهاته و میای توی بغلم.
- مدت خواب میانروزت از 1 ساعت به 2 ساعت افزایش یافته.
- درخت ها ، گلها، چمن و کلا طبیعت رو خیلی دوست داری و کاشفانه لمسشون می کنی.
- موقع نماز هرچی دستته میذاری زمین تا با سرعت به مُهر برسی و بخوریش! وقتی برش میدارم از حرصت همه ی سجاده رو بهم میزی انگار!
- به همه چیز دست میزنی و میخوریشون هنوز و باید یکی راه بیفته دنبالت که نذاره! می ری اتاق و از دستگیره کشوها میگیری و بلند میشی و با بازو بسته کردن کشو تعادل خودت رو حفظ کرده و به محتوات آن دستبرد میزنی. اینم یه عکس کاراگاهی از لحظه ی جرم شما که یه گردو پیداکردی و میخوریش!:

دیرین/ دیرین/ دیرین دیرین دیرین دیرین دیریـــــــــــــن/ رین رین رین / دی ری ری رین رین
و...

- پله ها رو هم چاردست و پا بالا میری! البته کنارت می شینم و مواظبت میکنم.
- قایم باشک و دنبال بازی لا به لای تشک های مبل ( که ایستاده و خونه خونه می چینم) رو خیلی دوست داری ، و البته اینکه پارچه بکشم سرت یا سر خودم بعد بگم: امیرعلی کو؟ مامان کو؟ و بعد با خنده ای سرشار از اشتیاق میکشی پارچه رو پایین!
- اگر دنبال توپ یا چیزی بری و صدا دربیارم که مثلا دارم میام، حرکتت رو سریع تر کرده و از اون خنده-جیغ های پراز شادی میکشی.
- گاهی که منو میخوای و می شینم، می ایستی میخندی موهامو میگیری میکشی سمت خودن و لپها و تمام وجنات چهره م رو با دهنت خیس میکنی یا فسارم میدی توی دهنت که گاز بگیری!
- بابایی که از سر کار میاد از تو بغلم با جیغ پرهیاهو و خنده می پری که بری تو بغل باباییت.
- تازگی به دستات بیشتر دقت می کنی و میبری جلوی دهنت رو با دستت می گیری ، یا میمالیشون به هم .
البته یه کار بامزه: دستت رو گاز میگیری بعدش گریه ت می گیره (البته شایدم با ناخنت توی لپت رو چنگ می ندازی چون چن بار دیدم زخم شده!!!)
- با هچ بشر ! تعارف نداری و می می هر کی رو ببینی می دوی سمتش برای نوش جان نمودن!( من از این کارت ناراحت می شم و غصه میخورم.آدم نیستم که!)
- وقتی خوابت عمیق می شه چشمات باز می موونه و میام جلو و میخندم بهت، جالبه که همون موقع مهم میخندی، توی خواب!
- بچه هارو خیلی دوست داری و می ری تو بغلشون و دهنت و باز می کنی که بخوریشون! خخخخخخ
بالاخره بابایی برام کادوی دنیا اومدنت رو خرید( چون قبلش پول لازم داشتیم برای یه سری چیزا!)
و ... روزی نیست که روی دست و پات جای دندون نباشه!
شما هم که با اون دو تا دندون عسملت روی همه چیز منگنه میزنی!!!
خداجون این پسره عسله رو واسم حفظ کن و کمکم کن خوب بزرگش کنم
. آمین


اتفاقات در نهمین ماه زندگیت 

